پارادوکسهای ادبیات فارسی دوم:• نخست آن سیه روز برگشته بخت برافراخت بازو چو شاخ درخت (ص13)
(ترکیب سیه روز بودن)
• اگر چشمم احیاناً تو چشمش میافتاد با همان زبان بی زبانی نگاه، حقش را کف دستش میگذاشتم. (ص37)
(ترکیب زبان بی زبانی)
• غرش باد آوازهای خاموشی را افسار گسیخته کرده بود (ص43)
(ترکیب آوازهای خاموش)
• ترس و وحشت به او جرئت و جسارت بخشید (ص82)
(عبارت ترس و وحشت جرئت و جسارت بخشیدن)
• ناتانائیل، آرزو مکن خدا را در جایی جز همه جا بیابی (ص87)
(عبارت جایی جز همه جا)
• سرانجام این طور نیز میگوییم که او در همه جا هست، هر جا و نایافتنی است (ص87)
(عبارت در هر جا بودن و نایافتنی بودن)
• هنگام تنگدستی در عیش و کوش و مستی کان کیمیای هستی قارون کند گدا را (ص92)
(عبارت فقیر و تنگدست بودن و در عین حال به عیش و خوشی پرداختن)
• خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت زندان پارسا را (ص92)
(ترکیب رند پارسا)
• ور امروز اندرین منزل تو را جانی زیان آمد زهی سرمایه و سودا که فردا زآن زیان بینی (ص96)
(عبارت از زیان سود دیدن)
• پیدای پنهان (ص97) (ترکیب پیدای پنهان)
• جهانی شبیه به بهشت که در آن کوشیده شده است تا «ناپیدا کران» در «محدود» جای گیرد (ص104)
(عبارت جای گرفتن ناپیدا کران در محدود)
• از چهرة تکیدهاش بدبختی و سیه روزی میبارید(ص112)
(ترکیب سیه روز)
• بر بساطی که بساطی نیست(ص124)
(عبارت بساط بی بساطی)
• باغ بی برگی / روز و شب تنهاست / با سکوت پاک نمناکش (ص125)
(ترکیب باغ بی برگی)
• جامهاش شولای عریانی است (ص125)
(ترکیب شولای عریانی)
• باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟(ص126)
(ترکیب باغ بی برگی)
• باغ بی برگی خندهاش خونی است اشک آمیز(ص126)
(ترکیب باغ بی برگی)
• جیبهایم پر از خالی است(ص129)
(عبارت پر از خالی بودن)
• از تهی سرشار / جویبار لحظهها جاری است(ص129)
(عبارت تهی از سرشار بودن)
• از خلاف آمد عادت بطلب کام که من کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم(ص129)
(عبارت از پریشانی کسب جمعیت و آسودگی کردن)
• دولت فقر خدایا به من ارزانی دار کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است(129)
(ترکیب دولت فقر)
• ای سرو پای بسته به آزادگی مناز آزاده من که از همه عالم بریدهام(ص137)
(عبارت پای بست بودن سرو و در عین حال به آزادگی نازیدن)
ادبیات فارسی سوم انسانی
• همه در جنبش و دائم در آرام نه آغاز یکی پیدا نه انجام(ص114)
(عبارت در جنبش بودن و دائم در آرامش بودن)
• حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم(ص13)
(عبارت کنار گذاشتن حرف و صوت و گفتار و در عین حال، حرف زدن)
• ای حیات عاشقان در مردگی دل نیابی جز که در دلبردگی(ص13)
(عبارت حیات و زندگی در مرده بودن)
ادبیات فارسی سوم تجربی و ریاضی
• با آنکه در خلال تاریخ از اشخاص و جایها و وقایع مختلف سخن میرود که در عین پیوستگی مستقل مینماید(ص56)
(عبارت در عین پیوستگی مستقل نمودن)
• آبشار موج فرو خفتهای از خشم تو(ص78)
(ترکیب موج فرو خفته)
• خدا به انسان میگوید: / شفایت میدهم / از این رو که آسیبت میرسانم(ص95)
(عبارت آسیب رسانیدن برای شفا دادن)
• دوستت دارم از این رو که مکافاتت میکنم(ص96)
(عبارت مکافات دادن به خاطر دوست داشتن)
• خوش است اندوهِ تنهایی کشیدن اگر باشد امید باز دیدن(ص101)
(عبارت خوش بودن اندوه)
• آن که شد هم بی خبر هم بی اثر از میان جمله او دارد خبر(ص106)
(عبارت خبردار بودن انسان بی خبر)
• راز نهان دار و خمش، ور خمشی تلخ بود آن چه جگر سوزه بود باز جگر سازه شود(ص107)
(عبارت جگر سوز بودن چیزی و در عین حال جگر ساز بودن آن)
• جایی که در آن، آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری(ص119)
(عبارت ثابت و پایدار بودن تغییر)
• عاقبت از خامی خود سوخته رهروی کبک نیاموخته(ص123)
(عبارت از خامی خود سوخته بودن)
• مردی تذرو کشته را پرواز داده اسلام را در خامشی آواز داده(ص128)
(عبارت پرواز دادن تذرو کشته) و (عبارت در خاموشی آواز دادن)
• کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی(ص129)
(عبارت طوفان بودن آرامش)
• به پاس یک دل ابری دو چشم بارانی پر است خلوتم از یک حضور نورانی(ص142)
(عبارت پر بودن خلوت)
• کسی که وسعت او در جهان نمیگنجد به خانة دل من آمده ست مهمانی(ص142)
(عبارت در خانة دل گنجیدن کسی که در جهان نمیگنجد)
• بشکن دل بینوای ما را ای عشق این ساز، شکستهاش خوش آهنگتر است(ص144)
(عبارت خوش آهنگتر بودن ساز شکسته)
• این کوه آشنای صمیمی دارد و این تنهایی رفیق مصاحب(ص151)
(عبارت رفیق داشتن تنهایی)
• همیشه به این کوه بی صدا میآمد تا آن صدا را بشنود(ص152)
(عبارت شنیدن صدا از کوه بی صدا)
• چشم دل باز کن که جان بینی آنچه نادیدنی است آن بینی(ص167)
(عبارت دیدن آن چه نادیدنی است)
• خون شهیدان را ز آب اولیتر است این خطا از صد صواب اولیتر است(ص173)
(عبارت از صد صواب اولیتر بودن خطا)
زبان و ادبیات فارسی پیشدانشگاهی(عمومی)
• همچو نی زهری و تریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید(ص5)
(عبارت زهر و تریاق بودن) و (عبارت دمساز و مشتاق بودن)
• محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست(ص5)
(عبارت محرم بودن و بیهوش برای هوش)
•صدای سایش بالهایش تنها سخنی است که سکوت ابدی کویر را نشان میدهد(ص97)
(عبارت صدا سکوت را نشان میدهد)
• آری این سکوت مرموز و هراس آمیز کویر است که در سایش بالهای این پرندة شاعر سخن میگوید(ص100)
(عبارت سخن گفتن سکوت)
• آن عالم پر شگفتی و راز... در سموم سرد این عقل بی درد و بی دل پژمرد(ص100)
(ترکیب سموم سرد؛ زیرا سموم باد گرم و مهلک است)
• ... که نوری بدلی بود و سایة همان خورشید جهنمی و بیرحم روزهای کویر(ص100)
(ترکیب سایة خورشید)
• تبتل و التزام فقر او را به کمال استغنا رسانیده بود(ص124)
(عبارت فقر کسی را به کمال استغنا رسانیدن)
• این شیخ همیشه شاب، پیرترین جوانترین شاعر زبان فارسی-
هیچ حفرهای از حفرههای زندگی ایرانی نیست که از جانب او شناخته
نباشد(ص127)
(ترکیب شیخ شاب) و (عبارت پیرترین و جوانترین شاعر)
• این تنها خصوصیت سعدی است که سخنش به سخن همه شبیه باشد و به هیچ کس شبیه نباشد(128)
(عبارت شبیه بودن سخنش به همه کس و درعین حال به سخن هیچ کس شبیه نبودن)
• در زبان فارسی احدی نتوانسته است مانند او حرف بزند و در عین حال نظر حرف زدن او را هر روز در کوچه و بازار میشنویم(ص128)
(عبارت ایک که کسی نتوانسته است مانند او حرف بزند و در عین حال نظیر حرف زدن او را میشنویم)
• در دل سخن شورانگیز تو گاه موجی پس از موج دیگر میزاید و
گاه دریایی از آتش تلاطم میکند اما این موج آتشین مرا در کام خود فرو
میبرد و غرقه میکند(ص181)
(ترکیب دریایی از آتش) و (موج آتشین)
ادبیات فارسی اختصاصی پیش انسانی
• از آتش حسرت بین بریان جگر دجله خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان(ص29)
(عبارت بریان کردن آتش آب را)
• تمام چهارده سالگیام را در کفن پیچیدم با همان شور شیرین گونه(103)
(ترکیب شور شیرین گونه)
• هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم / در حضیض هم میتوان عزیز بود(ص109)
(عبارت رفیع بودن گودال)
• خرد در مصاف عزم تو جنون(113)
(عبارت جنون بودن خرد)
• من زخمهای کهنه دارم بی شکیبم من گر چه اینجا آشیان دارم غریبم(114)
(عبارت آشیان داشتن در سرزمین خود و در عین حال غریب بودن)
• آب آتش افروز عشق آمد آتش آب سوز عشق آمد(124)
(ترکیب آب آتش افروز) و (ترکیب آتش آبسوز)
• بندة عشق باش تا برهی از بلاها و زشتیها و تبهی(125)
(عبارت بندة عشق شدن برای رها شدن و آزادی)
منبع:مجله رشد آموزش زبان و ادب فارسي